تبليغاتX
ترانه ی تنهائی
هیچ کس ما را نمی آرد به خاطر ای عجب // یاد عالم می کنیم اما فراموشیم ما

بیا متفاوت باشیم

همسفر!

در این راه طولانی- که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم ٬ باقی بماند. خواهش میکنم!

مخواه که یکی شویم ٬ مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری ٬من همان را ٬ به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم ٬ به همان گونه ٬ مورد دوست داشتن تو نیز.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم ٬ یک ساز را ٬ یک کتاب را ٬ یک معلم را ٬ یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخاب مان یکی باشد ٬ سلیقه مان یکی ٬ و رویامان یکی.

همسفر بودن و هم هدف بودن ٬ ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست.بل دلیل توقف است.

شاید "اختلاف" کلمه خوبی نباشد. شاید "تفاوت" بهتر از "اختلاف" باشد.

نمیدانم ٬ اما به هر حال تک واژه مشکل ما را حل نمیکند.

پس بگذار اینطور بگویم:

عزیز من!

زندگی را تفاوت نظرهای ما میرساند و پیش می برد نه شباهت هایمان ٬ نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری ٬ نه تسلیم بودن ٬ مطیع بودن ٬ امر بر شدن و در بست پذیرفتن ...

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان ٬ نسبت به چیزی یکی نیست ٬ بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت ٬ مستقل باشیم.بخواه که عین یکی بودن ٬یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

تو نباید سایه ی کمرنگ من باشی

من نباید سایه ی کمرنگ تو باشم...

عزیز من!

دو نیمه ٬ زمانی به راستی یکی میشوند و از دو "تنها" یک "جمع کامل" می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند ٬ نه آنکه عین مطلق هم شوند ٬ چیزی مضاعف نکنند و مسائل خاص و تازه ای را پیش نکشند...

پس بانو!

بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.

بیا تصمیم بگیریم که حرکتمان ٬ رفتارمان ٬ حرف زدنمان ٬ و سلیقه مان ٬ کاملا یکی نشود...

و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها و حتی اختلاف های اساسی مان ٬ باقی بماند. و هرگز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم...

عزیز من!بیا متفاوت باشیم!

""چهل نامه ی کوتاه به همسرم//نادر ابراهیمی""

 وقتی این متن رو که توی یه کتاب دیگه به نقل از این کتاب و این استاد نقل شده بود رو خوندم٬واقعا نتونستم بی تفاوت بگذرم!

کاش زودتر از این٬موفق به خوندن این متن میشدم!

البته الان هم شاید خیلی دیر نباشه...آخه میگن جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته!امیدوارم واقعا اینجوری باشه...

سعی میکنم متن کامل همین کتاب رو بخونم!

چقدر حیف شد که استاد ابراهیمی هم مثل استاد امین پور ما رو تنها گذاشت...

روحشون شاد...

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 22:18 توسط ..::آرام::..

نگاهم کن و تنهایم نگذار!

سلام٬خدای آرزوهای پاک٬خدای آرزوهای دست یافتنی و دست نیافتنی!

سلام٬خدای روزهای نمناک و سرد٬خدای روزهای روشن و پاک٬خدای روزهای غمناک!

سلام!خدای لحظه های عاشقانه٬خدای لحظه های پر طنین٬خدای لحظه های آغاز!

سلام٬خدای دلهای خسته٬خدای دیده های بارانی٬خدای قلب های بی پناه!

سلام٬خدای دست های همیشه تنها٬خدای دست های بی کس٬خدای دست های به آسمان بلند شده!

 

منم!

من!

من٬بنده تو از کره خاکی٬از خیابانی در شهر دلتنگی با پلاک خستگی!

خدایا!

خدایا٬من بنده درمانده ات٬از همه کوچکترم و با همه کوچکی ام از تو میخواهم به ابرهای آسمانت بگویی که ببارند.

بگو کسی خسته است٬کسی تنهاست.بگو کسی بی پناه است.

خدایا٬فریادهای خاموش مانده در گلویم را بشنو.

خدایا٬بی کس و خسته مانده ام.

خدایا٬منم٬بنده کوچکت٬از عرش کبریایی ات به قلب درمانده ام نگاه کن!

نگاهم کن و تنهایم نگذار!

شکستنم را ببین و کمکم کن...

 

پی نوشت:

دیشب داشتم اینو آماده میکردم برای آپ که سارا اومد و کارم ناتموم موند!امروز اینجا غوغایی بود!اسمان خیلی خودشو سبک کرد٬اونم ناجور...

خدایا شکرت...!ممنونم...

فکر میکردم٬شاید٬با باریدن بارون یکم حالو هوام عوض شه!همیشه بارونو دوست داشتم و دارم!درست فکر کرده بودم!آره!حال و هوام عوض شد...اما از یه جهت دیگه!

خوش به حال اسمون...!! اینبار هم خودشو سبک کرد!

منم بودم کنارش!البته نه اون موقعی که داشت غوغا میکرد!!گذاشتم یکم حال و هواش که عوض شد و دلش آروم شد٬رفتم پیشش...

 

آدما کی سبک میشن؟!اونم بدون خجالت٬درست مثل این اسمون پاک و بزرگ بالای سرمون!؟

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:50 توسط ..::آرام::..

ای آسمان زیبا ، امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا ، امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی ، دارد هوای باران
از این خراب رسوا ، امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته ، بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا ، امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی ، دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا ، امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن ، فرمایشت متین
فردا به چشم اما ، امشب دلم گرفته...

 

*=*=*=*=*=*=*=*

 اینها درگوشیهامه!مینویسم تا یادم باشه!

 

+خدایا هستی!مگه نه؟!

اینهمه تلاش!!آخرش شد این!این یه نمونه ی کوچیکی از تلاشم بود!یه نمونه ای که الان من میتونم انجامش بدم و دادم!به نظر خودم خوب هم انجام دادم...کم کاری نکردم!!!ولی اینجوری شد٬برسه به مسائل بزرگتر چجوری میخواد بشه!

هســــــــــــــــــــتی؟!

+امیدم به بودنته!

امیدم رو ناامید نکن...

 

+چرا وقتی اعصابت خرابه همه چیز دست به دست هم میده که لجت رو در آره؟!

میدونم!!

اینجور وقتا خودمم که آزار دارم!خودمم که کاری میکنم که همه چیز رو خراب کنم...

متاسفم!!!!! اول برای خودم!...

آخرش هم برای خودم!!آخه کسی که مقصر نیست...

 ----------------------

اضافه شده ۲۶ خرداد! -->ساعت:۳۰/۱۱

دیشب که اومدم و نوشتم حالم شاید زیاد هم خراب نبود!در مقایسه با بعدش البته!

آدم باید توی موقعیت بدتر بمونه تا بفهمه بد چیه!

تازه نزدیک نیمه شب٬یادآوری آخرم٬ معنای واقعی واقعی خودشو به رخم کشید!

 

+*+وقتی از یکی ناراحتی بهتر نیست دلیل ناراحتیت رو بهش بگی!؟!

یا حداقلش بگی که ازت ناراحتم!فعلا راحتم بذار!!دیگه حوصله ات رو ندارم!!!

نه یک دفعه بذاری و بری!

 

ـ *ـ

 

+

دارم امید عاطفتی از جناب دوست/ کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست/ دانم که بگذرد ز سر جرم من که او/ گرچه پریوش است ولیکن فرشته خوست/ چندان گریستم که هر کس که برگذشت/ در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست/ عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام/ زان بوی در مشام دل من هنوز بوست/ حافظ بد است حال پریشان تو ولی/ بر بوی زلف دوست پریشانیت نکوست...

 

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:24 توسط ..::آرام::..

 

خاموش می شوم و مكث می كنم

تو آه می كشی ، من گريه می كنم

ديوانه می شوم ، روی دفترم

يك قلب می كشی يك راه مي كشی

من روی راه تو صد اشك می چكم

تو قهر مي كنی يك ماه می كشی

من روی ماه را نقش " تو" مي كشم

تو ناز ميكنی . . . 

آرام می شوم

تو با مداد سبز آغاز می كنی يك راه مي كشی

يك دشت مي كشی يك عالمه فلوت پر آهنگ مي كشی

من سنگ مي كشم با جوهر سياه تصويری از خودم دلتنگ می كشم ...

بي رنگ می شوم ، چون سنگ می شوم آزرده می شوم

از دوری تو باز افسرده میشوم

 

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:47 توسط ..::آرام::..

 

التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم بیا

بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

حال هم

به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم

بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما

تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

مگر چه می شود

یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟

ها ؟

چه می شود ؟!...

"یغما گلرویی"

 

 

یه توضیح ساده!

- این شعر مخاطب خاص نداره!

فردا نیاین بگین چه میدونم غمگینی و نا امیدی و این حرفا!!

من هیچ مرگیم نیست!

مرسی از همراهیتون...!



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:16 توسط ..::آرام::..

 

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

"استاد امین پور"

 

 

 

ته نوشت!

 

+البته الان ۲-۳ ساعتی هست که بارون بند اومده٬اما دل من هنوز هوای بارونی شدن داره...

+ ميخواستم اينبار متفاوت تر از قبل اپ كنم!اما انگار خاصيت جمعه هاست كه ازش غم ميباره...

مخصوصا جمعه اي كه ....

(هيچي!مهم نيست...)

 

+معذرت ميخوام!

نشد كه اين بار هم شاد باشه...دست خودم نبود

 

+بدلیل خود سانسوری!!!یک ته نوشت٬حذف شد...

 

آرام...!



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:9 توسط ..::آرام::..

 

چند وقت است دلم میگیرد

دلم از شوق حرم می گیرد

مثل یک قرن شب تاریک است

دو سه روزی که دلم میگیرد

مثل اين است كه دارد كم كم

هستی ام رنگ عدم می گیرد

دسته ی سینه زنی در دل من

نوحه می خواند و دم می گیرد

گریه ام يعني٬باران بهار!

هم نمي گيرد و هم مي گيرد!

بس كه دلتنگي من بسيار است

دلم از وسعت كم مي گيرد

لشكر عشق٬حرم را به خدا

به خود عشق قسم مي گيرد

 

"استاد امين پور"

 

  *شيخ رجب علي خياط:

 «کوشش کن قلبت فقط برای خدا باشد.وقتی قلب تو برای خدا باشد٬خدا انجاست٬ارواح همه انبیا و اولیا آن جا هستند و همه ی انچه مخلوق خداست٬نزد تو حاضر خواهد بود»

کیمیای محبت-صفحه۱۸۳

 *

اینروزا زندگیزیــــــــــاد بر وفق مراد نیست...(هه! زياد كه چه عرض كنم!!؟!)

اومدم با حافظ درمیون گذاشتم٬که....!

مرسی حافظ!

 

*

بنابراین تصمیم به تحول گرفتم!اما از اونجایی که همیشه حافظ (و همه!!)میگن! و گوشم متاسفانه بدهکار نیست!!!چشمانم اب نميخورد!

اخه كسي هست كه از من سادتر هم بگيره!؟

از اين هم بيشتر امكان داره!؟

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:3 توسط ..::آرام::..

 

 

¤¤ من هيچ چيز و هيچ كس را

ديگر

در اين زمانه دوست ندارم

انگار

اين روزگار چشم ندارد من و تو را

يك روز

خوشحال و بي ملال ببيند

زيرا هر چيز و هز كسي را

كه دوستر بداري

حتي اگر يك نخ سيگار

يا زهر مار باشد

از تو دريغ ميكند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ديگر

كاري به كار من نداشته باشد...! ¤¤

"مرحوم استاد امين پور"

 

 

پ ن:

نتونستم عنوان مناسبی واسه این مطلب و این روزا در نظر بگیرم!

عنوان بی عنوان!

+

هنوز وقتی کنار اسم استاد٬مرحوم میبینم برام یه جوریه! روحش شاد...

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:7 توسط ..::آرام::..

 

""یا مقلب القلوب والبصار

یا مدبرالیل والنهار

یا محول الحول و الاحوال

 حول حالنا الی احسن الحال""

 

 

**۸۷*۸۷**

 

نوروز مبارک 

 

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛یک نفر هست که این جا

بین ادمهایی٬که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها٬به تو می اندیشد

و کمی٬

دلش از دوری تو دلگیر است...

 

مهربانم٬ای خوب!

یاد قلبت باشد؛یک نفر هست که چشمش٬

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش اینست؛

زیر این سقف بلند٬هر کجایی هستی٬به سلامت باشی

و دلت همواره٬محو شادی و تبسم باشد...

 

مهربانم٬ای خوب!

یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که دنیایش را٬

همه هستی و رویایش را٬به شکوفایی احساس تو٬پیوند زده

و دلش میخواهد٬ لحظه ها را با تو ٬به خدا بسپارد...

 

مهربانم٬ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو<